تخصصی شهدا و دفاع مقدس
خاطرات و دل نوشته های شهدا- رزمندگان هشت سال دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
درباره ما

سیدمجتبی هاشمی(جامانده)
جستجو
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
پیج رنک گوگل
آیه قرآن تاریخ روز جنگ دفاع مقدس
روزشمار فاطمیه اوقات شرعی آیه قرآن تصادفی
href='http://pichAk.nET/salavat/' rel="nofollow" >ابزار صلوات

ارسال شده در ۹۴/۰۵/۳۰ ساعت  نویسنده : جامانده

مادر شهیدی که در فراق فرزندش نابینا شد +تصاویر

منتشر شده در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۹۴

امروز سی و چهار سال از آن زمان میگذرد و هنوز مادر می گوید: راز زنده ماندنم در انتظار فرزندم است، آن قدر زنده می مانم تا او را ببینم!

لامـــــرود - روایتی از دیدار با مادر شهید عباس رستگار ساکن روستای فاریب شهرستان مهرچشمان مادر از فراق فرزند و گریه بر او تاریک شده و بینایی اش را از دست داده است.


اشک هایش حتی پوست چروک پلک هایش را هم قرمز و نازک کرده است.


اشک چشم مادر در فراق فرزند که خشک شدنی نیست، او فرزندش دلبندش را سی و چهار سال پیش گم کرده است، نه دل رفتن دارد نه روی ماندن، راز عمر خود را در انتظار فرزندش عباس می داند. خیلی تنهاست، پدر شهید طاقت بیشتر ماندن نداشت و خیلی زود او را تنها گذاشته است. اما مادر همچنان چشم به راه است.

 

مادر شهید عباس رستگار ساکن روستای فاریب شهرستان مهر

شب است و گرمای بالای چهل درجه با رطوبت و شرجی بالا درب خانه باز می شود، به دست بوس مادر می رویم، جلوی درب اتاقش فرشی پهن کرده اند که روی آن نشسته و دست بر عصایش (واکر) گرفته است، کنارش می نشینم، بعد از چاق سلامتی خودم را معرفی می کنم، شروع می کند در حق جوانان دعا کردن، دست روی سینه می گیرد و به احترام و خوش آمدگویی می گوید: خدا ان شاءالله به حق شهید همه جوونا سعادتمند بشن...


من که با این دعای خوب مادر دلشکسته و منتظر شهید همه چیزم را گرفته بودم، دلم قرص شد که می توانم نشست خوبی با مادر داشته باشم. هوا گرم است و نور کافی برای تصویر برداری نداریم. برادر و فرزند شهید هم به جمع ما می پیوندند. 

 

مادر شهید عباس رستگار ساکن روستای فاریب شهرستان مهر


مادر، همه خاطرات فرزندش را در چند خط برایم میگوید:
عباس بچه بود، او زندگی سخت خود را با بیماری و کار تجربه کرده، در چند بار بیماری سختش از خدا خواسته بودم که او را به من برگرداند، اما مثل اینکه این امانت چند روزی بیشتر نزد ما نمی خواست بماند، آخرکار وقتی ثمر زندگی اش دو فرزند شد، خدا او را از ما گرفت، طوری گرفت و برد که هیچ کس نفهمید کجا رفت و چگونه رفت و چرا برنگشت!


آن روزهای سخت که خیانت دشمنان داخلی و حملات وحشیانه دشمنان خارجی بر میهمن عزیز و نظام اسلامی مان زیاد شده بود، سربازان بی توقع و جان برکف خمینی کبیر (ره) خط مقدم را بر دشمن زبون بستند تا از دست آوردهای نظام دفاع کنند، عباس، احمد، غلامرضا و.. همه همسنگرانی بودند که از یک خطه راهی شده بودند، اما در پاتک و آتش سنگین تهیه دشمن، عده ای اسیر شدند، تعدادی به شهادت رسیده و خیلی ها هم مفقودالاثر گردیدند.


عباس رستگار، سرباز شجاع و خوش اخلاقی که با لبخند ملیح و خنده های نمکین خود خاطراتش هنوز بر دل و جان همسنگرانش باقی است، عباس جزء یکی از رزمندگانی بود که در این شلوغی جنگ و ستیز گم شد و هنوز بعد از سی و چهار سال هیچ نشان و اثری از او یافت نشده است.


در دی ماه سال شصت تعداد زیادی از نیروهای رزمنده، روستاهای لامرد و مهر اسیر و شهید می شوند، اما چون خبری از عباس نمی شود برادر بزرگش علی راهی جبهه می گردد تا او را پیدا کند، اگر چه علی نیز همچون برادر دلبسته جنگ و جهاد می شود اما پس از گذشت شش ماه جستجو،  با دیدن تصاویر و اجساد شهدا در شهرهای مختلف، و سرکشی به مناطق عملیاتی نا امید و دست خالی به روستا بر می گردد، ریش سفیدان و بزرگان خاندان تصمیم می گیرند بپذیرند که او شهید شده است و برایش مجلس ختم بگیرند.


شهادت شهید عباس رستگار از طرف خانواده اعلام میگردد، لوح یادبودی برایش ساخته و در گلزار شهدا نصب می گردد، اما همسر شهید و دو کودک سه و یک ساله اش، پدر و مادر عباس نمی توانند این واقعیت را به راحتی قبول کنند، به همین خاطر در فروردین سال شصت و دو در جستجوی عباس به اسیرانی که در بند عراق بودند نامه می زنند که به در بسته خورده اند و آنها نیز اطلاعی از عباس ندارند، تنها کسی که می تواند بود و نبود او را تائید کند احمد اسدی است که او نیز در همان روز به شهادت رسیده است.

 

مادر شهید عباس رستگار ساکن روستای فاریب شهرستان مهر


چاره ای جز پذیرش وضعیت موجود برای خانواده نمانده لذا با مسئله کنار آمده و خود را خانواده شهید تلقی کردند.
امروز سی و چهار سال از آن زمان میگذرد و هنوز مادر می گوید: راز زنده ماندنم در انتظار فرزندم است، آن قدر زنده می مانم تا او را ببینم!


مادری که نبود فرزند را بیش از یکماه تجربه نکرده، و زمانی که در سربازی خدمت می کرد، طاقت دوری اش را نداشت و آنقدر در جلوی درب حیاط می نشست و با دلتنگی برایش گریه می کرد امروز بدون اینکه اثری از شهادت پسرش آمده باشد نمی توانست قبول کند که او شهید شده و دیگر بازنخواهد گشت!


وقتی امام و رهبر عزیزمان با بغض می گوید: چقدر سخت است خانواده ای مفقود الاثر داشته باشد...  چگونه یک مادر دل سوخته می تواند به راحتی از کنار این مسئله بگذرد.

 

گزارشسید مجتبی هاشمی

ارسال شده در ۹۴/۰۵/۲۷ ساعت  نویسنده : جامانده

وصیت نامه پاسدار و معلم شهید احمد حجتی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از حمد و سپاس خداوند یکتا و درود بر محمد مصطفی (ص) و درود بر ائمه معصومین (ع) و درود بر رهبر عظیم الشان انقلاب آیت الله العظمی نائب الامام خمینی کبیر و درود بر پدر و مادر و همسر و فرزندان و برادران و خواهران و آشنایان، توصیه های زیر را می نمائیم:

1-  همیشه سعی کنید از رهبر و ولایت فقیه پیروی کنید، در خط امام گام بردارید، چون شهید رجائی مقلد واقعی و حقیقی امام باشید و از انحراف به چپ و راست بپرهیزید. پیام ها و رهنمودهای امام، را که همواره مرهمی است بر جراحات و التیام خستگی و تلاش شبانه روزی رزمندگان به جان و دل گوش کرده و به کار بندید.

بارها از رزمندگان و عزیزان شنیده ام که می گویند برویم سخنان امام را گوش بدهیم تا حال بیائیم و نیرو بگیریم.

2-  پیام به ملت وفادار اسلام: اتحاد و تلاش بیشتر برای ساختن کشور اسلامی، پیروی از خط امام تا آخرین قطره خون (شهادت)، جلوگیری نکردن از آگاهی مردم و هدایت آنها.

3-  در مورد جنگ: ملت باید به جنگ بیشتر بیندیشید و همان طوری که رهبر عظیم الشأن فرمودند: رهبر ما طفل 13 ساله است بنابراین جهاد در راه خدا واجب شرعی است.

« و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین لله فان انتهو بما یعملون بصیر.»

رزمندگان عزیز سعی کنید فقط برای خدا بجنگید و بس، آگاهانه مبارزه کنید و قدر خودتان را بدانید، این فرصتها سعادتی است که مفت به دست نمی آید از فرصت نهایت بهره را ببرید.

4-  پیام به اولیاء رزمندگان: شما بارها آرزو می کردید که خود و فرزندان خود در کربلا بودید و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیک بگوئید، اکنون آن فرصت برای شما به دست آمده، فرصت را غنیمت شمارید و به یاری اسلام بشتابید.

5-  پیام به ارگانهای انقلابی: شما فرزندان انقلاب هستید، ایمان و فداکاری شما مبین انقلاب است، مقاومت شما در برابر سختی ها همچون یاران رسول ا... (ص) در صدر اسلام باید باشد، اگر خدای ناکرده فردی نالایق در بین شما باشد آن را طرد کنید و به جای آنها، افراد مؤمن و کاردان بگذارید، چون افراد فرصت طلب و منافق بزرگ ترین ضربه را به انقلاب می زنند.

6-  به اولیاء امور: برای این که مردم از راه راست منحرف نشوند نقطه نظرهای افراد را با نقطه نظرهای امام و اولیاء دین مقایسه کنید، هر کدام با نظرهای امام و ولایت فقیه درست بود آن را انتخاب کنید، همیشه فکر نکنید تمام حرف های شما صحیح و حرفهای دیگران غلط، لااقل 10% هم احتمال بدهید که دیگران صحیح فکر می کنند و شما اشتباه و به رای دیگران احترام بگذارید و خود را آماده برای خدمت به این ملت مستضعف نمائید. مبادا هنوز فکر طاغوتی در سر شما باشد و خون شهیدان را پایمال کنید، هر کاری را به نام خدا شروع و به انجام برسانید.

7-  در امر تعلیم و تربیت فرزندانم کوتاهی نشود، آرزو دارم در پناه حکومت اسلامی فرزندان شایسته ای برای اسلام و اجتماع خود گردند.

8-  مدت 2 سال نماز و 3 ماه روزه، اموال اینجانب را محاسبه و خمس آن را بپردازید، اگر چه من بیش از آنچه خمس بدهکار هستم را در راه هایی که می شود خمس را خرج کرد، پرداخته ام. (مهریه همسرم پرداخت گردد.)

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

5/2/61

 

ارسال شده در ۹۴/۰۵/۲۶ ساعت  نویسنده : جامانده

 

کتاب همنشین گل تقدیم به ابوتراب.. خاطرات آزاده گرانقدر حاج غلامرضا نوشادی در آستانه چاپ/

این کتاب حاوی خاطرات هشت سال و هفت ماه و پانزده روز از اسارت تا آزادی و دوران کودکی همنشین نقش شهید احمد حجتی پنجمین شهید خانواده نجف آبادی است اثرات همنشینی اسرا با مرحوم حاج علی اکبر ابوترابی به تصویر کشیده است...

تالیف سید مجتبی هاشمی

ارسال شده در ۹۴/۰۵/۲۳ ساعت  نویسنده : جامانده

«احمد» پنجمین شهید خانواده /ماجرای عکس برداری عراقی ها از جنازه شهید حجتی +تصاویر منتشر شده در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ شهید حجتی یکی از جهادگران و ایثارگرانی است که در رفع محرومیت و یادگیری کودکان محروم منطقه روستایی مهر و لامرد فعالیت های زیادی داشته که امروز بعد از چهل سال هنوز به خوبی از او یاد می شود. لامـــــرود / سید مجتبی هاشمی - حاج احمد بی سیم را بر میدارد و رو می کند به بچه ها، از بین آنها سه نفر انتخاب کرده و راه می افتد، در بین راه به آنها می گوید باید برویم شناسایی، یکی از تحرکات وسیع دشمن به ما گزارش شده است باید برویم و عکسبرداری کنیم و بر گردیم. دوربین 135 میلیمتری عکاسی با لنز تله و زوم مخصوص شناسایی را دور گردنش می اندازد. جیپ با چهار سرنشین حرکت می کند، شب از نیمه گذشته است، با سرعت و چراغ خاموش خاکریز اول را پشت سر گذاشته به طرف خاک عراق می روند... صبح شده است، حاج احمد که فرماندهی آن محور را به عهده داشته هنوز برنگشته است، سابقه نداشته که حاج احمد تا قبل از روشن شدن هوا برنگردد، بی سیم جواب نمی دهد، کم کم نگرانی بچه ها بیشتر شد، نباید نیروها از برنگشتن حاج احمد اطلاع پیدا کنند، وجود فرمانده برای نیروها روحیه است. هنوز در دل بچه ها سوسویی از امید وجود دارد، فرمانده گروهان با چند تن دیگر به دنبال او می روند، اما هر چه می گردند پیدایشان نمی کنند، مغرب به مقر برگشته و دیگر تقریبا ناامید شده اند، تصورشان این است که اسیر شده اند و باز امید به بازگشت شان هست. تحرکات دشمن به اوج رسیده و در پی تک و پاتکی که صورت می گیرد، دشمن باشکست مواجه شده و از مواضع خود عقب می نشیند. در پاکسازی اولیه بچه ها به یک دوربین بر می خورند که در طاقچه سنگر عراقی ها گذاشته است، آن را برداشته و به فرمانده خود تحویل می دهند، دوربین به عقب فرستاده شد تا عکس های آن برای ظهور و چاپ به عکاسخانه برده شوند. بعد از اثبات نیروهای ایرانی در سنگرهای عراقی و پیروزی آنها، تصاویر به دست فرمانده و جانشین حاج احمد میرسد، اشک در چشمان او حلقه زده، زانوانش سست شده و به گوشه ای تکیه می دهد، با گریه و اشک می گوید: نمی دانم این خانواده تا کی می خواهند شهید بدهند! حاج احمد پنجمین شهید خانواده شهیدان حجتی است. در آن شب شناسایی شهید حجتی و دوستانش به دست دشمن گرفتار شده و بعد از شکنجه به طرز فجیعی به شهادت می رسند، عراقی ها برای تضعیف روحیه بچه ها از چگونگی شهادت حاج احمد و دیگر اسرا با دوربین خود شهید حجتی عکس گرفته و در سنگر گذاشته بودند تا به دست ما برسد. این تصاویر که به پیوست آمده است همان تصاویر گرفته شده توسط افسران عراقی است که به صورت ناگفته های جنگ جایی گفته نشده و یا کمتر دیده شده است. شهید حاج احمد حجتی همان مدیر مدرسه شهر خوزی خودمان است که قبلا از او به نام مسافر خوزی نام برده شده است، شهید حجتی یکی از جهادگران و ایثارگرانی است که در رفع محرومیت و یادگیری کودکان محروم منطقه روستایی مهر و لامرد آن زمان فعالیت های زیادی داشته که امروز بعد از چهل سال هنوز به خوبی از او یاد می کنند اما خیلی ها نمی دانند که همان مسافر خوزی با چهار برادر خود در جبهه های جنگ به شهادت رسیده و دو برادر دیگرش از ایثارگران و جانبازان انقلاب اسلامی است. به پاس زحمات و خدمات این شهید عزیز کتاب همنشین گل تقدیم به ابوترابی، خاطرات آزاده گرامی حاج غلامرضا نوشادی آمده است که در آینده نزدیک به دست عموم خواهد رسید. شهید حاج احمد حجتی شهید حاج احمد حجتی شهید حاج احمد حجتی

ارسال شده در ۹۴/۰۴/۱۳ ساعت  نویسنده : جامانده

روایت جانباز شیمیایی که بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور به ایران بازگشت

ارزش فاسد در ایران بالاتر از شهید و جانباز است

باید از خون شهید ترسید نه از داعش

9 بار مجروح شدم

 

اردوی راهیان نور بی فایده است

 

مامور بدحجاب می بیند لبخند می زند!

 

بسیجی ها طرد شده اند

معتاد سرنگ رایگان دارد جانباز ...!

روایت جانباز شیمیایی که بعد از چند سال زندگی در خارج از کشور به ایران بازگشته است / از وردی که سربازها را بسیجی می کرد تا ترکش های طلایی

وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران/پریسا حق پرست: به سختی نفس می کشید ، سرفه امانش را بریده بود، لوله اکسیژن به بینی اش وصل شده بود ، نفس هایش را میشد شمرد.چند دقیقه ای صدایش میان سرفه های خشکش، خشک تر شد.

کپسول اکسیژنش نشان از روزهای جنگ داشت ، روزهایی که با عشق به دنبال آرزوهایش رفته بود و پا به پای شهدا، همانند کربلاییان، غافله عشق را ترک نگفته بود.

خودش را "سربار سیه روی"معرفی  می کند جانبازی که ۴۷ سال از خدا عمر گرفته است و در جبهه های جنگ حق علیه باطل مجروح و شیمیایی شده است؛ کیان عابدین پور اسفندیاری، متولد ۱۳۴۶ در یکی از محلات تبریز که پنج سال از بهترین لحظه های عمر خود را در قرنطینه بیمارستان مونیخ آلمان گذرانده است.

از اقوام تیمسارهای پهلوی بودیم

در وصف حال خانواده اش میگوید: پدرم در زمان پهلوی دبیر مدرسه بود و با بسیاری از ژنرال ها و تیمسار های دربار نسبت فامیلی داشتیم و پدرم سعی بر فراری دادن من از خدمت سربازی بود؛ اصرار به اعزام به جبهه داشتم که هر بار با مخالفت خانواده ام مواجه می شدم.

می گفتند از سپاه و سپاهی باید دور ماند

در مورد اعزامش می گوید: آن زمان که سرباز وظیفه بودم همه اخطار به این دادند که مبادا به سپاه بیافتی ودر کمال ناباوری به نام نیروی هوایی دزفول سر از پادگان شهید باکری درآوردم.

همیشه باید از نیروی سپاه دوری کرد؛ به قول بچه ها، نیروی سپاه وردی داشت که جذب می کرد و وقتی یک بار به گوش میخورد کسی نمیتوانست جدا شود، وقتی وارد پادگان شدم ورد به گوش من خوانده شد و من ماندگار شدم.

بعد از ۲۸ سال  فرمانده ام "محمد علی قهرمانی "را پیدا کردم، سعی بر این داشتم آن وردی که به گوش همه سپاهیان می خوانند به ما هم یاد دهند ولی ای دریغ که یاد ندادند که هیچ به پسرم هم سرایت کرد و بعد از سالها سکونت در خارج از کشور به وطن خود و به سپاه پیوست.

۹ بار مجروحیت و در نهایت شیمیایی/به خاطر وصیت همرزمانم معافیتم را به خانواده ام نگفتم

از لحظه های مجروحیتش می گوید:  ۹بار در جبهه مجروح شدم. اولین بار در همان اولین اعزامم در پادگان شهید باکری دزفول بود. اولین وردی که به گوش ما خوانده شد،بمباران لشکر بود،آذر ماه سال ۶۵ که ۳۷ هواپیما با فاصله کم روی پادگان شهید مهدی باکری دزفول بمب ریختند. سپس در عملیات کربلای ۴، کربلای ۵، شلمچه، سومین بار در عملیات کربلای پنج گردان ما به محاصره افتاد ولی ۸ روز از آن دوره در مجهولیت قرار دارد چراکه طبق استاد پزشکی مشخص نشده که آن ۸ روز در دست عراقی ها بودم یا ایرانی ها که در آن مجروحیت معده کلیه و روده هایم جراحت دیده بودند و به من معافیت دادند، اما به خاطر بدهی که روی دوشم احساس می کردم و وصیت همرزمانم ماجرای معافیت را به خانواده ام اطلاع ندادم.

در فروردین ماه سال ۶۶ طی پدافند شلمچه موج انفجار مینی کاتیوشا باعث موجی شدنم گردید و عملیات بیت المقدس بود که شیمیایی زدند ما از فرط خستگی خوابیده بودیم که وقتی بیدار شدیم با سرفه و حالات گوناگون بچه ها مواجه شدیم همه جا دود بود،  بعدا فهمیدیم که شیمیایی شدیم.

چند جای بدنم تاول ها خودنمایی میکردند که با مراجعه به بهداری و پانسمان و مداوای موقتی صورت میگرفت.

بعد از آن شرایط پسرم به دنیا آمد و بر حسب نذری که کرده بودم هر سال برای اهدای خون میرفتم که همان سال با توجه به شیمیایی بودن من، از خون گرفتن، ممانت کردند،خیلی ناراحت بودم،با سوال پرستار بر شیمیایی بودنم، اظهار بی اطلاعی کردم و بعد از مدتها  یادم آمد که در آن عملیات شیمیایی شدم.

بعد از گذراندن دوره های آموزشی به واحد مخابرات فرستادند و تا آخر جنگ در همان جا ماند و از عملیات کربلای ۴ تا پایان عملیات مرصاد در لشکر باقی مانده بود.

ازبه یاد آوری روزها میگوید: به اتقضای شیطنت هایم همه جا سرک میکشیدم، بیسیمچی اورژانس، گردان حضرت علی اصغر(ع)، گردان امام سجاد(ع) ، توپخانه، معراج، مربی گردان امام صادق(ع)، جانشین فرمانده گردان شده بودم.

بیسیمچی بودن سخت بود،وقتی همه بچه ها قبل از شهادت مواظبت و پیروی از امام را تاکید می کردند.

جنگ ایران و عراق فارغ از غم و غصه بود

در تمام جنگ ها و فیلم ها و مستند های خارجی فقط ترس و وحشت به چشم میخورد ولی جبهه فقط غم و اندوه نبود، بچه ها شب عملیات با شوخی و خنده به میدان میرفتند، آنهایی که دلشان گرفته بود هر کدام در خفا به راز و نیاز و گریه می پرداختند و نهایت درخواستشان شهادت بود که برخی به وصال یار رسیدند.

چاشنی چنگ ایثار بود/ما راوی فتح نیستیم شاهد فتحیم/اردوی راهیان نور بی فایده است

چاشنی جنگ ایثار است، در هیچ جایی دیده نشده که فردی به خاطر همرزمش که هیچ آشنایی قبلی با او نداشته به خاطر نجات جانش خودش را روی مین بیاندازد.

در کدام جنگ فرمانده لشکر ظرف سرباز را می شوید؟ ایثار آن زمانها با هیچ معیاری سنجیده نمی شود.

اردوی راهیان نور بی فایده است

به فکر می رود و میگوید: اردوی راهیان بی فایده است، نه سرمای کردستان دیده اید نه گرمای شلمچه،حضور در راهیان نور بی ثمرخواهد بود تا زمانی که راوی از حقایق جنگ نمیگوید چون عوامل ناهماهنگ هستند چون روای های امروز رنگ و بوی جبهه را ندیده؛ به ما میگویند راوی،ما راوی فتح نیستیم، شاهد فتحیم.

عید امسال دانشگاه اردوی راهیان نور را به جبهه اعزام کرده بود،مخصوصا از مسئول کانتینر یک بطری آب خواستم که گفت ما اجازه نداریم و مسئول ارشد هم حرف او را تاکید کرد و با لحن بی ادبانه جواب داد.

در حالی که سرشت جبهه ایثار است آنها بدون اصل ماجرا راهی خاک های شلمچه شدند آنها حتی درس اول ایثار را نیاموخته اند.

استقلال ایران به عظمت خون شهداست

در کدام یکی از کشور ها با وجود اینکه نفت و گاز و طلا و ... دارند استقلالی به عظمت ایران دارند؟

امنیت و آسایش ایران به حرمت خونهایی شهداست که به حرمت این خونها، خدای متعال به ما رحم میکند.

گاهگاهی رنگ چهره اش عوض میشد و چشمان نمناکش گویی از آن روزها برنگشته بود؛ شلمچه حتی سنگی نداشته که رزمنده ها به پشت سایه آن خستگی در کنند، به ما می گویند دیوانه، درست است ما دیوانه و مجنون هستیم  چون میان آن روزها عاشقی میکردیم.

ترکش طلایی وسیله ای برای مرخصی

وسط حرفها به یاد ترکش طلایی افتاد و خنده ای منتهی به گریه سر داد و گفت : بعد از گردان امام صادق(ع) به شلمچه برگشتم،

هر ۴۵ روز یک بار مرخصی می دادند و چون اعزام کم بود مرخصیها را به تعلیق انداختند و به خاطر گرمای هوا و استحمام کم، لباسمان برتنمان می پوسید، با مسئول محور در خصوص مرخصی در گیر بودم که عراق بعد از ظهر شروع به پاتک کرد و بر اثر اصابت ترکش به گردنم،سهم ترکش طلایی خود را گرفتم و بعد از سه ماه به مرخصی آمدم.

کیسه پر کردن های بعد امام/کنسولگری ما را رد کرد

بعد از رحلت امام همه به فکر پر کردن کیسه هایی خود بودند و من هم در سال ۷۱به کار واردات ماشین های خارجی، بدون مجوز به ایران بودم و وقتی برای اخذ مجوز اقدام کردم با درهای بسته مواجه شدم.

با پاسپورت همسرم به عنوان همراه از ایران رفتیم، هلند،آلمان و در نهایت در مونیخ آلمان سرمایه ما به پایان رسید و بیمارستان مونیخ آلمان حاضر به بستری شدن من در بیمارستان شد و من در اتاقک شیشه ای شاهدبزرگ شدن فرزندم بودم.

با اینکه بیشتر فامیل های ما در آنجا بودند اما با دیدن شرایط من که به عنوان تروریست و خرابکار به مملکتشان آمده بودم، هیچکدام حاضر به کمک نبودند .

روز سوم بستری در بیمارستان و شرایط بی پولی، پسرم سه روز گرسنه بود و همسرم به کنسولگری ایران مراجعه می کند و در عوض کمک، با حرفهای خارج از شأن بیان، به همسرم می گویند: همانطور که آمده اید برگردید.برحسب اتفاق خانواده ای اهل ترکیه  که مسئول واحدی از مخابرات و mdfمونیخ بودند به داد همسرم میرسند.

از من در خصوص مخابرات می پرسندو چون من در زمان بعد از جنگ  و قبل از عملیات مرصاد در بی سیم سپاه ناحیه مشغول بودم و وقتی هوای بی سیم گاها حوصله سر بر بود یکی از فرماندهان ما به نام کاظم احمدنژاد ما را به واحد با سیم می برد و آموزش می داد.

بنا به آموزه های آن سال به کمک اوکتای(شهروند ترکیه ای) یک شرکت مخابراتی در ترکیه احداث کردیم.در بهترین منطقه ترکیه سکونت داشتیم که بچه هایم من هوای خرمشهر به مشامشان خورد و به ایران برگشتیم.

زمان ترخیص از بیمارستان،پاییز بود من  پنج زمستان در آن بیمارستان بستری بودم،بوی شلمچه از بیرون حیاط می آمد باورم نمی شد اما بوی شهدا بود بوی جنگ، بوی دلتنگی، بوی گریه هایی که در این سالها، بالش خیس از گریه ام گواهی از آن روزها میداد.

هفت سال آلمان زندگی کردم

هفت سال در آلمان بودیم که پنج سال آن در اتاقک شیشه ای بستری بودم، پزشکان درمانی برای شیمیایی نداشتند و من در این سالها صدها بار با مرگ دست و پنجه نرم کردم. در این پنج سال به هیچ چیز فکر نکردم بغیر از اینکه خداوند افرادی مثل من را که نتوانستیم به نفسمان غلبه کنیم و نفس بر ما غالب شد، خدا مارا برای رفتن انتخاب نکرد تا نسل آینده بعد از جنگ فرق بین پاک و ناپاک را بدانند؛ چون با رفتن آنها آثاری از پاکی نمانده بود.

من هم مثل آنهایی که در آن دشت می جنگیدند پابه پای آنها جنگیدم،با هم تشنه ماندیم دیویدیم،زخمی شدیم،در سرما و گرما جنگیدیم اما آنها رفتند و من ماندم.

تنها فرق من با انها "نفس" بود،من با آنها بودم اما آنها به پاکی رسیدند و من غرق در نفس خودم باقی ماندم، ماها ماندیم تا جوانها فرق بین پاک و ناپاک را بدانند .

شهادت به نمازو مسجد نیست/مسئولین یادشان رفته که اینچنین افرادی در جامعه آنها حضور دارد

شهادت،به نماز و مهر و مسجد نبود، بودند کسانی بودند که از انحرافات مختلفی برخوردار بود اما تا پایشان به جبهه باز می شد آسمانی می شدند، این همان خلوص نفسی است میان شهید و خدا .

مدت زمان حضور در جبهه و مجروح شدنها دلالت بر پاکی و رشادت ها نیست، به دنبال سخن ظواهر نباشید،پاکی درون باید سخنگوی باشد.

در مملکت ما ایثارگرهایی هست که کسی خبر ندارد حتی مسئولین هم یادشان رفته است که کسی جانش را به خاطر این مملکت زیر پا گذاشته در اجتماع او حضور ردارد در بیمارستانها،خانه ها، روستا ها و بوی فراموشی به خود گرفته اند .

هستند پدرانی که برای خرید دارو برای فرزندانی که در راه امام حسین ( ع) داده اند خجالت میکشند.

میگوید در آن طرف محور کاری از ما ساخته نبود شاید به انتهای محور که نزدیک شدیم کمکی کنیم محض رضای خدا تا بلکه گناهانمان کمتر شود .

با روایت های درست نسل ما در حال انحراف است؛ همه چیز را از یاد برده ایم، که برای چه جنگیدیم، چرا انقلاب کردیم،روی همه اهداف انقلاب را خاک پوشانیده است .

اصل مسیر در حال انحراف است و کلام ها و پیامها و راه مسبب انقلاب در حال فراموشی است، همه به دنبال منفعت خود هستند.

تاریخ در حال تکرار است،در صدر اسلام هم حضرت علی (ع) را مسلمانان تنها گذاشتند و سالها بعد سید علی را.

ما انقلاب نکرده بودیم جامعه اینگونه شود

از اوضاع جامعه با چشمی پر از اشک میگوید:پوشش حجاب در مملکت اسلامی را دیده اید؟مامور دولتی که وظیفه اش تذکر به بد حجاب است با دیدن نامحرم و بد حجاب لبخند بر لبانش مینشیند.

دولتی اقدامی نکرده چرا که ما خود مقصریم به پیام امام که گفته بودند : نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیوفتند" گوش نکردیم و به دنبال منفعت های شخصی خود رفتیم.

نباید میدان را به نفع برخی ها خالی می گذاشتیم  که بیایند و سکانداری جامعه را بکنند،ما انقلاب نکرده بودیم که اوضاع جامعه اینگونه شود.

جنگ خیلی مادران را بی فرزند و خیلی فرزندان را بی پدر و حیلی پدر ها را بی جان کرده بود ولی نه به خاطر اینکه اوضاع حجاب و ادارات اینگونه شود .

جانباز و شهید جانشان را دادند که مملکت هویت دار شود/لطفا برای خودتان و مملکتتان حرمت قائل شوید

مسئولین فقط با فرا رسیدن هفته دفاع مقدس به یاد شهدا و جانبازان می افتند در حالی که بنای این مملکت با خون نهاده شده است، نه شهدای هشت سال بلکه شهدایی هم قبل از ما جانشان را برای نگه داری از این مرز و بوم داده اند تا افراد مملکتش در آسایش باشد نه در بی هویت و سر در گمی .

دموکراسی یعنی آزاد استفاده کردن در خصوص اموالی که با دسترنج خود به دست آوردیم آما باید از برخی ها پرسید برای این مملکت چه زحمتی کشیده اید؟ زمان جنگ کجا بودید؟زمان جنگ خارج از کشور بوده و پدر محترمشان اموال بازاریان را به انبار میزد و گرانفروشی رسالتش بود و برادراشان تعداد افرادی که اعزام می شدند اعلام میکرد؛ لطفا برای خودتان  و مملکت حرمت قائل شوید.

مردم تبریز به فکر فتح آذربایجان به دست ارامنه و خوشگذرانی هستند

در فرهنگ قدیمی اذربایجانی ها جایی برای بی فرهنگی نیست،انواع آهنگ ها در زبانهای مختلف در ساعات نصف شب با صدای بلند،این دموکراسی نیست.

از روزهای ماموریت در مرز نخجوان گفت: وقتی شبها کنار مرز در حال گشت بودیم با کوچکترین صدا و حرکات چراغ روشن می کردند در حالی که سربازان ما با تویوتا و موتور در حال گشت بودند ولی به اصول قانون احترام نگذاشته و با رشوه و کارهای غیره صبح خود را شب  می کنند .

مردم ما به جای حفظ ملیت خود در آرزوی آن روزند که ارامنه تبریز را به چنگ آورد وبا نوازندگی های ارامنه دلشان را شاد کنند

این شرایط را ما خودمان فراهم کردیم وقتی به عنوان مثال من را بزرگ کردید ادعای بزرگی میکنم و فرصت طلبی.

آنهایی که جبهه دیده اند پاک مطلق نیستند/منحرف همیشه منحرف است

همیشه آدرس های اشتباهی افراد را با مشکل مواجه میکند.آنهایی که جبهه دیده اند پاک نیستند منحرف همیشه منحرف است، اگر صادقانه در خط اول بودیم چرا جنگ هشت سال طول کشید؟غیر از خدا هیچکس از دورن اشخاص خبر نداشت،چرا که در ظاهر همه یکرنگ و یک مدل و بدون درجه لباس بر تنشان بود

کسی از اتفاقات جنگ نگفت چرا که جامعه ما در بعدی قرار ندارد که تحلیل کند چوه همه از برداشت های خود حرفی به میان می آورند .

بسیجی ها طرد می شوند

امروزه در جامعه ما طرد شده تر از بسیجی وجود ندارددر حالی که در اقشار بسیجی هر  رقم شخص و کارها وجود دارد.این روزها همه افراد همه کار انجام می دهند ولی مبادا یک بسیجی یا شخصی که پوشش اسلامی دارد نقصی از او سر بزند که مردم همه مشکلات مملکت را از چشم بسیجی میبیند.

متاسفانه آنهایی که واقعا به انقلاب و نظام وابسته اند از هر طرف تحت فشارند هم از نظر دولت هم از نظر ملت.به خاطر ریش پسرم به ما خانه اجاره نمیدادند و پسرم مجبور به اصلاح شد.

فاسدان اجتماعی محترم تر از جانبازان این مملکت

همه جسم ها مریض می شود اما من بعد از ۲۸ سال مجروحیت و نبود درمان وامکانات و شدت بیش از قبل بیماری ام، برای گرفتن یک قرص یا کپسول از فیلتر های خدمات درمانی، بیمه ایران، بنیاد شهید عبور می کنم و زمانی می رسم که قرص و اسپریی برای توزیع وجود ندارد.

برای افراد معتاد و ایدزی در تمام داروخانه ها سرنگ رایگان توزیع می کنند در حالی که ما برای خرید یک قرص که۲۸ سال بغیر از نام تجاری و دوز آن هیچ تغییری نمی کند یک ماه معطل می شویم با این وجود افرادی که فساد اخلاقی آنها بیشتر است،امکاناتشان فراهمتر و احترامشان بیشتر از ماست.

بیمه ایران با فراموشی هزاران میلیون اختلاص در کشور به خاطر سه عدد امگا ۳ که داروی عمومی به حساب می آید اسپری های بنده را نداده بود حتی با صرف نظر از کپسول های امگا ۳ باز هم با مشکل روبرو شدیم.

تحصیلات نداشتیم،میدان را خالی گذاشتیم/بعضی ها قصد تخریب داشتند

مقصر اینکه جامعه به این وضع افتاده است ما هستیم که سهل انگاری کردیم و میدان را خالی گذاشتیم، البته برای سکانداری می بایست مدرک تحصیلی داشتیم که برای آنهم وجودی باقی نمانده بود.

جسمی که درد می کشد نمیتواند تمرکزی برای تحصیل داشته باشد،برای در مسند قرار گرفتن امور، تحصیلات لازم بود، که باید از طرف دولت حمایت می شدیم.

در ظاهر شعار هایی داده می شد اما در این راستا اقدامی نکردند و افرادی در آن زمان مسلک دار ادارات و نهاد های دولتی شدند، قرار بر این نبود که ما پیشرفت کنیم چون به ضررشان بود .

با خراب کردن بعضی اشخاص و بدبین کردن نصبت به این مسئله در صدد تخریب جایگاه ها بر آمدند حتی در خانواده ها هم وقتی اسم بسیجی می آید به عنوان خبرچین یاد می شود.

از خون این شهدا بترسید نه از داعش

برخی ها انتظار دارند به جای حق مردم را بخورند و صدایی فرد در نیاید در حالی که داعش جلوی چشم مردم چند جنایت انجام داده است و دنیا  سعی بر انهدام این گروهک کرده است  در حالی که ما نوجوان ۱۲ ساله ای داشتیم که گارد ریاست جمهوری عراق را با اسلحه خالی به اسارت گرفته بود و سوار بر گردن تیمسار ها به قرارگاه می آمد،از خون این شهدا بترسید نه از داعش.

من وارث این مملکتم وقتی که همرزمم حرف آخرش امانت بزرگ مثل خانواده اش، فرزندانش، خونش و مملکتش را به من سپرده من در مقابل آن مسئولم و نباید بگذارم بی حرمتی شود.

مسئولین با یدک کشی نام جانباز جامعه را به قلع و قمع کشیده اند

ما صبوریم، امام ما هم صبور بود،علی(ع) هم صبرش بینهایت بود اما گاها با دیدن برخی مسائل،کاسه صبرمان لبریز میشود و...

میگویند کیان اسفندیاری : چند سال قبل جلوی کلینیک جانبازان فجر اقدام به بریدن نرده های عابر پیاده کرده بود که با فحش و ناسزای مردم و مامورین شهرداری  و انتظامی مواجه می شود و چند دقیقه بعد مامورن شهرداری و انتظامی علت کار او را پیگیر شدند و با نشان دادن پاهای پروتز همرزمش سرهنگ پاسگاه  اشک شرم  چشمانش را تر می کند و دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

شهرداری تبریز بنا به اعتراض به ملاحظه نکردن شرایط جانبازان در خصوص رفت آمد جانبازان در فصل زمستان در درمانگاه جانبازان فجر، به پل ارتش اشاره کرده و این حرف آتشی بود بر دل جانبازان و مدافعان این مرز و بوم.

مسئولین که با یدک کشیدن نام جبهه، و استفاده از ثمره زحمات جانبازان کوچکترین امکاناتی برای آنها فراهم نکرد که هیچ حتی پرچم مقدس جمهوری اسلام را گاها طوری روی ستون ها نصب می کنند که گویی ارزشی ندارد.

دنیا چشم انتظار لغزشی از سوی ماست/وارث باشیم نه حارص

 اکنون در زمان حساسی قرار داریم، جامعه باید جوانانی داشته باشد که روشنایی را به عموم نشان دهند،باید بگویند فرق بین پاک و ناپاک را.

دنیا منتظر لغزشی از سوی ماست؛ همانگونه که تهاجم فرهنگی در صدر کارهایشان قرار دارد،باید ریز نگاری کند وحقایق را به همه نشان دهد.

اینها حرفهای مردی بود که لحظه لحظه های ناب جوانیش را به پای کشور گذاشته تا ما جوانان در آرامش و امنیت باشیم.

در مکتب آنها عشق فقط خدا بود،چه جانهایی بر زمین بوسه زد تا ما سر افراز وسر بلند باشیم.آنها شهید شدند تا دین بماند .

هم باید بمانیم تا دین شهید نشود، کاش روزی شود که شرمنده شهدا و جانبازان و خون پاکشان  نباشیم ...

سید هادی کسایی زاده | 9:8 - ۹۳/۱۲/۱۲

 



مطالب قدیمی‌تر