تخصصی شهدا و دفاع مقدس
خاطرات و دل نوشته های شهدا- رزمندگان هشت سال دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
درباره ما

سیدمجتبی هاشمی(جامانده)
جستجو
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
پیج رنک گوگل
آیه قرآن تاریخ روز جنگ دفاع مقدس
روزشمار فاطمیه اوقات شرعی آیه قرآن تصادفی
href='http://pichAk.nET/salavat/' rel="nofollow" >ابزار صلوات

ارسال شده در ۹۴/۱۱/۲۱ ساعت  نویسنده : جامانده

                                        بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکبار دیگر سرباز بی تکلف ولایت و مدافع حرم عمه سادات، سردار اهوازیان، میهمان دلهایمان شد، تا از درد بگوید و از درد بشنود، او  که روزی در گمنامی شریک سرلشکر شهید علی هاشمی بود و امروز در خوش نامی پیام آور آنان است، درسهای بسیاری از او آموختم، دردهایمان به هم نزدیک است، خواسته هایمان همان منویات مقام عظمای ولایت و این اشتراک برای هر دویمان باعث افتخار است.

هر دو از قافله دلواپسان و از کاروان بی سوادانیم، هر دو شغل شریفمان رانندگی است! یکی راننده کامیون و یکی راننده تاکسی! صفت کلاغ هم جدیدا پیدا کرده ایم! البته نمی دانیم از نوع کلاغ سیاه و یا کلاغ رنگی! اما صبرمان زیاد است، هر کس از هر دری اهانتی می کند، همه را یک گوش در و یک گوش دروازه کرده ایم تا روزش فرا برسد، یک سرباز وفادار، وطنش را دوست داشته و عاشق فرمانده اش است، مثل آن شب ها که در نیزارهای بلند هور، با موش های پشمالو و حشره های نیش دار زندگی می کردیم  و روزمان را با نیش و طعن بزدل ها و ترسوهای شاه دوست و طاغوت پرست که شپیش وار در نظام رخنه کرده و منتظر ورود استکبار بودند سر می کردیم منتظر فرمانیم.

آنها که امام و نظام را بخاطر منافع دنیایی شان می خواستند و هر آن در صدد از بین بردن ارزشهای نظام لحظه شماری می کردند، آنهایی که صحیفه نور امام و درایت و تیز بینی امام امت حضرت امام خامنه ای مدظله راهشان را بسته و بیداری و هوشیاری همراه با ولایتمداری مردم سالهای سال پشت دربهای بسته نا امیدشان کرده است، آنها کسانی اند که با کمک استکباری که همه سربازانش را در جنگ هشت ساله به سویمان گسیل داشت و نا امید برگشت  فتنه های زیادی طراحی کردند اما هر کدام قبل از گرفتن کوچکترین نتیجه ای با کلام گهربار و با بصیرت حضرت امام و حضور به موقع سربازانش نقش بر آب شد.

اما امروز دشمن زخم خورده داخلی و خارجی با فتنه اکبر دست به کار شده است، اینبار هدف شوم دشمن، اصل ولایت فقیه و رهبری است، این بار تحریف امام و خانواده امام در دست اجراست، این بار فتنه گر دیگر در پشت پرده نیست بلکه با همه اسباب و انساب به میدان آمده است، این بار شناخت فتنه همچون مورچه ی سیاهی روی سنگ سیاه در شب تاریک است، این فتنه همان فتنه ای است که امیرالمومنین علی ع وعده اش را به ما داده تا بیدار باشیم و بتوانیم خوب را از بد تشخیص بدهیم.

فتنه امروز همان نفوذی است که دشمن طرح آن را سی سال قبل با کینه توزی کشید و نیروهای خودی و ولایی را به دفاع از مرزهای جنوبی و غربی کشاند، و در داخل موریانه ها را به جان داخلی ها انداخت، جانباز مشابه طلحه و زبیر تربیت کرد، شمر و ابن سعدها، ابن ملجم قرآن خوانده و موسای اشعری ساده لوح و بی بصیرت را در مقابل امام خود رشد و نمو داد تا روزی بتواند آن عزت محمدی و شجاعت علوی و شهادت حسینی را از نظام نوپای انقلاب اسلامی بگیرد غافل از آن که امامان ما دولت مردان خوبی داشتند اما مردم، بصیرت کافی پیدا نکرده بودند اما در این نظام امام ما سربازان ولایی و جان برکف و مردم با بصیرتی دارند که زمین از خلقت آدم تا کنون چنین به خود ندیده است.

دنیا پرستان این نظام و سرمایه داران غارتگر که خانوادگی در چپاول بیت المال از هم پیشی می گیرند هم خیلی زود دچار قضاوت تاریخ خواهند شد و هیچ گاه به گندم و ملک ری نخواهند رسید.   

لذا سردار اهوازیان عزیز، ما سربازان ولایت ضمن تشکر و قدردانی از حضور پرمعنا و با بصیرت شما در جمع شهرستان خود، اعلام برائت خود را از سران فتنه سبز و فتنه اکبر اعلام کرده و می گوییم: که خط قرمز ما ولایت و خون سرخ شهداست، لذا آمادگی خود را جهت حضور پررنگ و با بصیرت پای صندوق های رای و انتخاب اصلح اعلام کرده و به دشمنان داخلی و خارجی خود می گوییم: وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد...

اما چه کنم سردار که دلمان پر از درد خودی هایی است که گاهی می لغزند و گاه دچار تردید می شوند، دلمان خون است از دست نزدیکانی که ما را از خود دور می دانند و در تشخیص دوست و دشمن تردید دارند، دردمان از خودی هایی است که انرژی ما را در دفاع از خودمان گرفته اند و جایی برای درد گفتنمان نگذاشته اند.

من از شما توقع دارم، شما که به آقا نزدیکید، شما که با سربازان بیداری اسلامی در جای جای دنیا کنار هم میجنگید، شما که کنار مادران و همسران شهداء همدرد فرزندان آنهایید، من از شما توقع دارم من هم می خواهم در این سنگر جارکشی باشم که مورد اتهام نباشم، نگاه سنگینی دنبالم نباشد، من هم می خواهم در این راستا کاری کرده باشم، نه اینکه به بهانه های مختلفی قبل از بیان درخواستم طرد شده و مورد عناد عده ای قرار گیرم، در پایان یک اعتراف دارم که میدانم اشک مجالم نمی دهد پس به گوشه ای می روم تا بنویسم می ترسم کسی اشکم را ببیند و قضاوتی غیر واقعی انجام دهد.

به جده ام زهراء س، وقتی بچه ها و دوستانم شهید می شدند آنقدر خوشحال می شدم که ناخودآگاه به خودم تبریک می گفتم، به خانواده و دوستان تبریک می گفتم و تا مدتها خوشحال بودم که فلان دوستم به آرزویش رسید، می دانستم و یقین داشتم که روزی هم نوبت من خواهد شد. اما گذشت و مهر جاماندگی بر پیشانی ام خورد، امروز همانطور که گفتی خسته ام، شکسته ام، بی حالم و توان و نای گفتن ندارم اما اعتراف می کنم، باز قسم میخورم که توان دیدن صحبت های یک همسر شهید مدافع حرم را ندارم، وقتی خبر شهادت یکی را می آورند می سوزم و بغض همراه با اشک دلم را می سوزاند، در یک کلام تحمل ندارم، ترس همه وجودم را می گیرد، می ترسم از اینکه دوباره از قافله جدا بمانم، پس دستم را بگیرید و.. سید مجتبی هاشمی

ارسال شده در ۹۴/۱۱/۱۹ ساعت  نویسنده : جامانده

سخت ترین چیزی که فکر آن آزارم می دهد، صدای لااله الاالله، مردمی است که با دم، بلندگوی جلو جواب میدهند اما مواظبند اتوی شلوارشان خراب نشده و یا لباسشان خاکی نشود، سخت ترین چیزی که حتی نمی توانم به آن فکر کنم پتویی است که مرا در آن پیچیده و روی تابوت نرده ای گذاشته اند و مرتب مردم از زیر تابوتم خسته شده حمل آن را به دیگری واگذار می کنند و هر کدام به بهانه ای به این سو و آن سو فرار می  کنند.

 خیلی سخت است تصور زمانی که قبل از رسیدن به قبر سه بار مرا بر زمین بگذارند و یکی با دعوا به دیگران بگوید دستتان را از تابوت جدا کنید! و غیر قابل تصور است وقتی که با سدر و کافور، بدنم را بشویند و با پنبه دهان و گوشم را بپوشانند و در پارچه ای سفید بپیچانند، اصلا این فکرها آزارم می دهد، گاهی تا مرز جنون پیش می روم ام به خودم امید می دهم که ان شاءالله این طور نیست، و برای تو جور دیگر رقم خواهد خورد...

 چشمانم را می بندم و سوار قالیچه خیالم شده به خودم دلداری  می دهم که: وقتی مردم، فرشتگانی از آسمان می آیند و غسلم می دهند و خدا می فرماید: این بنده ام را با همین لباس هایش بفرستید بیاید که من خاک لباس هایش و خونی که بر آن ریخته را دوست دارم...

آخ که چه شیرین است، همانطور که مرده ام می خندم و از خوشحالی دلم غنج می رود، بلندم می کنند و در یک پلاستیک می پیچند، سپس در تابوت جعبه مانندی سر پوشیده می گذارند و اطراف آن را میخ می زنند، مبادا از خاک تربتی که بر پیراهنم نشسته کاسته شود، پرچم سه رنگ با نام زیبای الله روی تمام تابوتم کشیده می شود، انگار خودم هم بیرونم و دارم می بینم، جمعیت است که به سویم هجوم می آورد ابتدا می ترسم له ام کنند ولی بعد متوجه می شوم که از شوق است و می خواهند زیر تابوتم را بگیرند، هر کس دستمالی دستش است و روی پرچم تابوتم می کشد، سپس روی صورت پر از اشکش کشیده و تبرک می کند.

تابوت را بلند می کنند، هیچ کس حاضر نیست جایش را به دیگری بدهد، همه می خواهند تا آخر زیر تابوت سنگینم را بگیرند، صدای نوحه و سینه زنی می آید، چه نوای خوشی، یکی در بلند گو می گوید: عزا عزا است امشب، روز عزاست امشب... شهید پیش خداست امشب... سر مستم، خوشم، دیوانه وار می خندم، جلوتر دوستان شهیدم را می بنیم که روزی مرا تنها گذاشتند و رفتند، مشتاقانه به سویشان می روم اما تابوتم عقب می ماند، دلم نمی خواهد بدرقه را رها کنم، بر می گردم کنار تابوتم وقتی چشمان اشکبار و ملتمسانه مردم را می بینم که هر کدام از من می خواهند  پیغامی برای خدا و شهدایشان بیاورم غرور تمام وجودم را می گیرد، اینجا رنگ غرورش هم  فرق می کند، صفا می کنم. تابوتم را کنار مزار شهداء گذاشته و روضه امام حسین ع می خوانند، چقدر وقتی زنده بودم این روضه را دوست داشتم، کمی پشیمان از آمدنم گوشه ای من هم برای امام حسین ع اشک می ریزم، هنوز نیامده دلم برای فاطمیه و حسینیه تنگ شده، دلم نمی خواهد روضه روضه خوان تمام بشود اما چه کنم که تقدیر چنین است، سر تابوت را باز می کنند، صدای فریاد مردم بلند می شود، همه هجوم می آورند تا مرا با لباسهای خونینم ببنند، همه کنجکاوند که چگونه کشته شده ام، پهلوی سوراخ شده، دنده شکسته، سر بریده... آه که وقتی بدن خودم را مشاهده کردم یکبار دیگر تمام روضه های فاطمیه را مرور کردم.

چند نفری دو طرف پلاستیک را گرفته و بدنم را در قبر می گذارند، ذوق و شوق رفتن به داخل قبر باعث شد تا خودم هم تعجب کنم، آنقدر در دنیا از ترس آن گریه کرده بودم اما الان با دیدنش مشتاق شده بودم تا زودتر سنگ لحد بگذارند تا برای همیشه از دنیا خلاص شده و به دوستانم بپیوندم، امام را خیلی دوست داشتم، آنقدر دلم برایش تنگ می شد که شبها در خلوت خودم برایش گریه می کردم، اما الان تنها چیزی که دلم برایش تنگ شده فاطمیه است، فاطمیه، فاطمیه...

ای کاش تا آخر این رویا واقعیت بود....ای کاش... جامانده...

ارسال شده در ۹۴/۱۱/۱۵ ساعت  نویسنده : جامانده

تصاویر پنج رزمنده‌ای که امروز در جریان درگیری های سخت منطقه «نبل و الزهراء» میان سربازان اسلام و تروریست‌های تکفیری خون پاکشان به زمین ریخت و شهید شدند.
به گزارش مشرق، محمد علی بدر، احمد شربو، شهید محمد حسن الضریر، شهید کمال شیبان و علی عبدالجواد الکنج ابواحمد پنج رزمنده‌ای بودند که امروز در جریان درگیری های سخت منطقه نبل و الزهراء میان سربازان اسلام و تروریست‌های تکفیری خون پاکشان به زمین ریخت و شهید شدند.

ارسال شده در ۹۴/۱۱/۱۱ ساعت  نویسنده : جامانده

سه تن از مدافعان حرم در سوریه به شهادت رسیدند + عکس

مدافع حرم «علی عبداللهی»، «مهدی حیدری» و «میثم نظری» به بدست تروریست‌های تکفیری در سوریه به فیض شهادت رسیده و آسمانی شدند.

گفتنی است؛ از شهید والامقام “علی عبداللهی” یک پسر یکساله به یادگار مانده است.

پیکرمطهر این شهدا پس از انتقال به میهن طی روزهای آتی تشییع خواهد شد.

شهید علی عبداللهی

شهید میثم نظری

ارسال شده در ۹۴/۱۰/۲۲ ساعت  نویسنده : جامانده

خالصانه آمده‌ایم تا زیارتتان کنیم و با دل‌های خسته اما امیدوار، با بغض‌های فروخفته و چشمانی خیس، استخوان در گلو و خار در چشم، با شرمندگی تمام بگوییم: عزیزان پرپر شده چرا آمدید؟! مگر بیابانهای تاریک و تنهایی عذابتان می داد؟! مگر نه اینکه با یوسف زهرا هم آواز بودید و غربت ما را به نظاره نشسته بودید؟! مگر نه اینکه شبهای جمعه مادر به شما سر می زد، چرا آمدید؟! مگر نه این که در این جا هیچ کس منتظر شما نیست؟! چرا آمدید؟! ای کاش نمی آمدید و همچنان می ماندید، شما که دیگر مادری چشم انتظارتان نیست! شما که پدری برای تان نمانده است، همه از دوری تان دق کرده اند مشتی نامرد و گرگ صفت نمی خواهند و نمی توانند ببینند که شما آمده اید پس چرا آمدید؟! شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟ نه، ما که آمدیم جامانده ایم، ما که آمدیم خودمان را پیامرسان شما نامیده ایم و ادعای رهروی داریم، خون دل خورده و زخم ها دیده ایم، آخرین زخم هم همین نامه سراسر حدق و کینه ای بود که سر میزبان استان برای نیامدنتان نوشت! چه بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. اما امروز بر خلاف خواسته همه آنها آمده‌ایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. ای فاطمیون فاطمیه نزدیک است، آمده ایم تا هوار بزنیم: ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد. ای شهدای گمنام و ای غلطیده‌شدگان در سرب‌های سرد و سنگین که به عشق امام و نظام روانه میدان شدید و خون دادید، شما که بودید؟ و کجایید؟ بر مزار کدامتان بگرییم که بغض امانمان را بریده است، نمی دانیم بر آمدنتان بگرییم یا بر نیامدن تان بغض کنیم! اما خوش آمدید، حال که آمده اید خبری از یوسف زهرا برایمان بیاورید، از ناز و نوازش فاطمه زهرا س برایمان تعریف کنید، ما که دق کردیم و از این همه انتظار...



مطالب قدیمی‌تر