تخصصی شهدا و دفاع مقدس
خاطرات و دل نوشته های شهدا- رزمندگان هشت سال دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
درباره ما

سیدمجتبی هاشمی(جامانده)
جستجو
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
پیج رنک گوگل
آیه قرآن تاریخ روز جنگ دفاع مقدس
روزشمار فاطمیه اوقات شرعی آیه قرآن تصادفی
href='http://pichAk.nET/salavat/' rel="nofollow" >ابزار صلوات

ارسال شده در 93/07/15 ساعت  نویسنده : جامانده

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ای همسنگران خوب من و ای دوستانی که در زمین مانده اید و انتظار وصال،- موی

سیاهتان را سپید و صورت پرنورتان را پیرکرده است، شما که برای دیدار روی ماه

حسین(ع) لحظه شماری می کنید، با شما هستم، شما که دوای دردتان شده

گوشه نشینی و خواندن زیارت پرفیض عاشورا، همان زیارتی که فرزند زهرا س در

تنهایی خود می خواند و اشک می ریزد، می خواهم اینبار من برای شما نامه

بنویسم، من و دوستان مشترکمان که اینجا دور هم جمع بوده و بر همه احوالات شما

آگاهیم و غم و غصه شما را می بینیم.

من به اتفاق دوستانمان، هر شب جمعه گرداگرد سید و مولایمان حضرت حسین بن

علی (ع) حلقه زده و گل میگوئیم و گل می شنویم ، اینجا مزاحمی نیست که بتواند

شبهای خوب با حسین بودن ما را تلخ کند، نه از دشمن خبریست، نه ازجنگ سخت و

نه ازجنگ نرم،

اینجا کسی مظلوم واقع نمی شود، همه خوبند، بدها را به جای دیگری برده اند که

دستشان به ما نمی رسد.

اما شما چه می کنید؟ آیا هنوز بعد از بیست و چند سال، درگیر حیله های مزورانه

دشمن هستید؟ آیا هنوز هم مثل شب های پاتک عراقی ها، هر شب آماده باش می

خوابید و بند پوتینهای تان را باز نمی کنید؟  هنوز خسته نشده اید که دست از مبارزه

برنداشته اید؟ به خدا ما به این حال شما غبطه می خوریم! شبهای جمعه وقتی همه

جمع می شوند و چشم در چشم مبارک امام حسین (ع) دوخته و سخنانش را گوش

می دهند، یاد شما می افتیم ، همچنین وقتی همه به اتفاق فرمانده بزرگمان و

سالار شهیدان نشسته ایم و زیارت خواندن شما را می بینیم ، اشک شوق ریخته و

به حال و هوای شما حسرت می بریم. خوشا به حال شما !

خوشا به حال شما ،

شما که مورد عنایت خاص خدایید، چرا گله و شکایت می کنید؟  هر روز در گوشه و

کنار از زبانتان می شنویم که آه می کشید و می گویید:

چرا خداوند توفیق شهادت به ما عنایت نفرمود؟! چرا من هم مثل دوستانم به شهادت

نرسیدم؟ و...

اما من از این بالا و در جمع شهیدان به شما می گویم: عزیزان جامانده، قدر خودتان را

بدانید. شما روزی هزار بار شهید می شوید و باز در رکاب ولایت می جنگید! شما در

فتنه ها سربلندید و شریک در اجر با علی بودن در صفین و نبرد با خوارج نهروان می

باشید، همان اجری که امروز ما از آن بی نصیبیم. مبادا حسرت بخورید، به قول بر و

بچه های جنگ: - هر که زجرش بیش اجرش بیشتر- پس یقین داشته باشید اجر

شما محفوظ خواهد بود و این مژده را به شما بدهم که جای خالی شما را در

مسئولیتهای مختلف و بزرگ اینجا می بینیم.

راستی در جمع ما امام هم هست ایشان همیشه نزدیک امام حسین (ع) می نشیند

و مورد عنایت خاص ایشان هستند. هر چه باشد او فرمانده کل قوای ما بود و ما

سرباز و بسیجی کوچک او بودیم. او هم مثل ما دلش برای شما تنگ شده، یادتان

می آید وقتی می گفت: ای کاش من هم می توانستم چون شما بجنگم و بسیجی

باشم، اشک در چشمانش حلقه می زد و بغض می کرد... امروز دلش برای شما

میطپد و چون رسول الله که همیشه برای امتش دعا می کرد برای سربلندی شما

دعا میکند.

 اما مدتی است غمگین و ناراحت است ، چرایش را شما هم می دانید ، او ازحیله

ها و فتنه های دشمن و نادانی بعضی دوستان خواص در رنج است. خیلی نگران

فرزند خلف و برومندش سید علی است او می گوید: فرزندش را اذیت می کنند! دلش

را به درد آورده و حرفش را گوش نمی دهند، اما وقتی می شنود که شما کفن پوش

می گوئید: سید علی لب تر کند جان را فدایش می کنیم و یا ما اهل کوفه نیستیم

علی تنها بماند، دلش قرص می شود و می گوید: تا سربازان فداکارم هستند نباید

نگران باشم. پس قدر خودتان را بدانید و حتی لحظه ای دست از دفاع از رهبر فرزانه

برندارید مبادا او احساس تنهایی کند که مظلومیت علی(ع) را ما اینجا بیشتر شنیده

ایم و دیده ایم، او وقتی از نهروان و پیشانی های پینه بسته و قرآنهای برسر نیزه

کرده سخن می گوید: حتی عرش خدا به گریه می افتد! عجب از این موجود آدمی و

عجبتر از خلق کوفه!!

آری عزیزانم ، قدر خود را بدانید، شما مورد رحمت خدا قرار خواهید گرفت وقتی که

صبر کنید و در مقابل اصحاب فتنه مبارزه کنید  نه در رکابشان دل ولی فقیه زمانتان را

به درد آورید.

 در آخر الزمان تشخیص خوب و بد و حق وباطل بسیار سخت و دشوار خواهد بود، و

اگر آن روز که ما در جنگ، جنگیدیم و شهید شدیم همه امت یکصدا مطیع و فرمانبردار

بنیانگذار انقلاب بودند و کسی جرات نداشت جسارتی کند اما بدانید هنوز اب غسل

 رهبر عزیزمان خشک نشده بود که عده ای  قصد بنیان دوباره سقیفه را داشتند و اگر

نبود فرزند برومندش سید علی خامنه ای (مدظله العالی) که با آن درایت و تیزهوشی

جلویشان را گرفت شما تاکنون توان ماندن نداشته و یا به دست دشمن کشته می

شدید و یا در کنج خانه هایتان دق میکردید.  پس بدانید و آگاه باشید اگر آنروز ما

جنگیدیم با رهبری امام خمینی بود و فرصت بسیار کوتاه اما دوره شما بسیار سخت

تر و جانفرساتر است زیرا در جنگ نرم، دشمن مسلح تر، خواص گمراه بسیار و مسیر

طولانی و پروپیچ و خم است.

تا یادم نرفته بگویم که ما هر شب جمعه که جمعمان جمع می شود، برای سلامتی

همه شما، خصوصا سکاندار کشتی انقلاب حضرت امام خامنه ا ی دعا کرده و شب

جمعه ای نیست که ، حسین ع یادی از مظلومیت و صبرسید تنهای تهران، و

جانشین برحق امام خمینی ره در کشور علوی نکند، او با سوز دل برایش دعا کرده و

آرزوی موفقیت می کند. همچنین ایشان هر هفته سفارش آقا را به فرزندش صاحب

الزمان عج کرده و به او می گوید که تنهایش نگذارد.

خلاصه خیلی دلمان برایتان تنگ شده ، خوش بحالتان هنوز فرصت دارید تا با صبر بر

زجر خود اجرتان را بیشتر کرده و درجه شهادتان را بالا ببرید.

در پایان از شما می خواهم که ما را فراموش نکنید و حتما سفارش ما را به مسئولین

فرهنگی و بنیاد شهید بکنید و بگویید: مگذارید قبور شهدا فرسوده و خاکی بشوند،

شهدا مخصوص یک خانواده نبودند که فراموش بشوند بلکه از آن همه هستند

مسئولیت پیام رسانی شهدا هم بر عهده شماست مبادا شبهای جمعه قبور اموات

شلوغ باشد و قبور شهدا خلوت، به مردم بگویید که شهدا گفته اند: گلزار شهدا آنقدر

باصفاست که ما خودمان وقتی عصرهای پنجشنبه ها به آنجا می آئیم و شما

همسنگران را آنجا می بینیم کیف می کنیم پس مبادا ما را فراموش کنید.

ارسال شده در 93/07/15 ساعت  نویسنده : جامانده

لامــــــــرود/ سید مجنبی هاشمی - استادم بود، در آن زمان حرم حضرت معصومه (س) این وسعت را نداشت، قسمت غرب حرم که هم اکنون شبستان امام خمینی ره ساخته شده است، خیابان و بازار بود، بالاترین نقطه حرم مزار شهید مطهری و علامه طباطبایی در مسجد بالاسر بود، درس مقدمات را نزد ایشان در کنار مزار شهید مطهری آموختم، قبل از ماه مبارک رمضان سال شصت وسه بود، در ماه مبارک رمضان درس خواندن حال و هوای خاص خودش داشت. آن روز هم طبق برنامه کنار مزار شهید مطهری حاضر شده بودیم، سه شاگرد خصوصی بودیم که دو نفر از ما رفته بودند، به قول خودشان دیگر کشش درس عربی و حوزه نداشتند، یادگیری صرف و نحو برایشان سخت بود. آن روز من بودم و او، حواسش به تدریس نبود، سوالی که از من می پرسید جوابش را خوب نمی شنید، آشفته بود، فهمیدم حالش دگرگون است از ایشان پرسیدم: استاد چیزی شده؟ با همان لبخند و خنده ملیحی که داشت گفت: نه چیزی نیست، دوباره به فکر فرو رفت. آن روز کلاس ما به همین منوال گذشت، در آخر کلاس استادم گفت: فلانی من می خواهم به جبهه بروم، البته به صورت تبلیغی به مدت یکماه برای ماه مبارک رمضان می روم و بر می گردم، درس هایت را دوره کن، مطالعه و مباحثه ات را تعطیل نکن تا برگردم. دلم ریخت، روزی یکبار به محل اعزام می رفتم شاید راهم بدهند ولی هر بار می گفتند: سن شما کم است، بروید بزرگ شوید بعد بیایید. حسرت جبهه رفتن در وجودم موج می زد اما او امروز می خواست راهی بشود. علت پریشانی اش هم چنین بیان کرد: گفت: پدرم می گوید تو تنها فرزند خانه ای، مادرت طاقت دوری ات را ندارد، پنج فرزند داری که باید به سروسامان برسانی تو بمان من می روم. بالاخره رضایت پدر و مادر را گرفته بود، فردای آن روز خوشحال و سرمست ساکش را بسته و خود را به کاروان اعزام رساند. خانه اش تا خانه ما کمتر از بیست متر بود، همسایه بودیم. نمی دانم چرا وقتی رفت دل مراهم با خود برد. او رفت و من هر روز برای مباحثه و دوره کردن دروسم به حرم مطهر می رفتم. بعد از نماز ظهر و عصر، روز بیست و دوم یا بیست سوم ماه مبارک رمضان بود به خانه برگشتم، دیدم جمیت زیادی جلوی خانه استادم جمع شده اند. همان جا سر کوچه نشستم، فهمیدم چه بر سرم آمده است. ازجلوی خانه شان رد شدم و به خانه آمدم، طاقت دیدن هیچ صحنه ای را نداشتم، دوتا از فرزندان کوچک شهید را به خانه ما آورده بودند، تا گریه و سرصدای مادرشان را نبینند، برای تسلی دل خودم که داشت می ترکید، یکی از بچه ها را سوار دوچرخه ام کردم و همینطور که با او صحبت می کردم با خودم و استادم درد دل می گفتم و گریه می کردم. بی هدف کوچه به کوچه می گشتم. با زبان روزه در هوای گرم تا افطار با فرزند شهید سرگرم بودم، نزدیک افطار به کوچه خودمان بازگشتم. انبوه جمعیت راه کوچه را بسته بود، آن شب هیچ کس میلی به افطار نداشت، بعد از نماز آبی خوردم و با دوستانم جلوی منزلشان حجله ای زده و نوار قرآن روشن کردیم. اجساد مطهر شهیدان، فیروز حسینی و موسوی نژاد که هر دو همسنگر بودند و بعد از سه روز در خاک های گرم جبهه افتاده بودند به شهر بازگشته و تشییع شدند. هر دو کنار هم در گلزار شهدای علی بن جعفر قم آرمیدند. شب جمعه هفته بعد از شهادتشان بود، دلم به درس خواندن نمی رفت، اصرار داشتم که به جبهه بروم ولی قبول نمی کردند، در عالم خواب دیدم که شهید از آسمان آمد و گفت: فلانی آن مسجدی که با هم شروع به ساخت کردیم به اتمام برسان، این را گفت و به آسمان پر کشید، همینطور که به بالا می رفت: داد زدم، بابا من مصالح ندارم، وضعم خوب نیست ولی او حرف خودش را زده و اصرار من هم بی فاید بود. فهمیدم که باید ادامه تحصیل بدهم و با شهادت او ترک تحصیل نکنم، لذا یک استاد دیگر گرفتم تا رضایت استاد شهیدم را بگیرم. سجایای اخلاقی شهید موسوی نژاد زبانزد بود، اخلاق خوب، لبخندی که همیشه بر لب داشت، مبارزات انقلابی، نخبه علمی در بین طلاب خصوصا طلاب تراکمه ای مقیم قم که به صورت هفتگی برنامه های مختلف علمی اجرا می کردند، و از همه مهمتر تواضع ایشان بود، آنقدر متواضع بودند که هیچ گاه اجازه ندادند کسی جلوتر به ایشان سلام کنند. شهید سید محمد موسوی نژاد، در سحرگاه روز جمعه اول ماه رجب سال 1380 ه.ق مطابق با سال 1339 شمسی همزمان با سالروز ولادت حضرت امام محمد باقر (ع) , در روستای "کره موچی" از توابع شهرستان لامرد فارس در خانواده ای روحانی دیده به جهان گشود . پدرش که قبل از ولادت فرزند , پیامبر گرامی اسلام(ص) را در خواب دیده بود او را محمد نامید . محمد به رسم خانوادگی از همان آغاز با تربیت اسلامی آشنا شد و خواندن قرآن کریم و کتابهای مذهبی را فرا گرفت. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش , دوره راهنمایی را در مدرسه شهید اندرزگوی لامرد و دوره متوسطه را در دبیرستان نمازی شیراز با موفقیت به پایان برد. در این زمان با معلم اخلاق و شهید محراب آیت الله دستغیب آشنا شد و این آشنایی او را به تحصیل علوم دینی علاقه مند کرد. در اوج دوران خفقان و فساد ستمشاهی, وارد مدرسه ی علمیه ی حکیم شیراز شد. در این ایام به تبلیغ انقلاب و آرمانهای امام خمینی همت گمارد و تصاویر امام را به جوانان می رساند. پس از ازدواج راهی شهر مذهبی قم شد و چهار سال در مدرسه ی آیت الله گلپایگانی از خرمن دانش اساتید حوزه ی علمیه ی بهره مند شد. در ایام تبلیغ, آموخته های خود را با بیانی شیوا در اختیار مردم قرار می داد . هنگامی که جنگ سایه ی شوم خود را در فضای میهن گستراند , عاشقانه به جبهه های غرب کشور رفت . سرانجام در حالیکه قله های رفیع دانش در انتظار صعودش بود, بر فراز قله ی تکامل گام نهاد و در 21 رمضان 1363 همزمان با شهادت جد بزرگوارش حضرت علی بن ابیطالب (ع) به فیض عظمای شهادت نایل آمد. جسد مطهر شهید و همرزمش شهید فیروز حسینی پس از سه روز به قم منتقل و در گلزار شهدای علی بن جعفر قطعه شهیدان زین الدین به خاک سپرده شد.

ارسال شده در 93/06/31 ساعت  نویسنده : جامانده

ایام باشکوه و پرخاطره هفته دفاع مقدس بر سربازان اسلام و رزمندگان جبهه های نبرد حق

علیه باطل گرامی باد.

ارسال شده در 93/05/10 ساعت  نویسنده : جامانده

سم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

ابو عقيل گويد: خدمت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب (ع) بوديم، فرمود: هر آينه اين امّت (امّت اسلام)بر هفتاد و سه‏ فرقه‏ پراكنده خواهد شد، سوگند بآن كس كه‏ جانم بدست اوست، تمام فرقه‏ها گمراهند جز آن كس كه از من پيروى كند و از شيعيان من باشد.

الأمالي (للمفيد) / ترجمه استاد ولى، متن، ص: 235

حضرت امیرالمومنین علی (ع) فرمود :....و اين امّت نيز هفتاد و سه‏ فرقه‏ خواهند شد، كه هفتاد و دوتاى آنها در آتشند و تنها يك فرقه‏اش أهل بهشتند، و آن فرقه‏اى است كه از وصىّ محمّد صلّى اللَّه عليه و آله پيروى خواهند كرد- در اين حال دست مبارك خود را بر سينه‏اش زد- سپس فرمود:

سيزده فرقه از آن هفتاد و سه فرقه تماما دوستى و مودّت مرا مى‏پذيرند، كه تنها يكى از اين سيزده فرقه أهل بهشتند، و ايشان گروه ميانه‏رو هستند، و دوازده فرقه الباقى همه أهل آتشند. 

احتجاج ج 1 ص 594

تصوّف یکی ار شاخه های گمراهی است که از طریق آن ده ها فرقه باطل همراه با بدعت های فراوان بوجود آمده اند ..و همواره در طول تاریخ بنای دین را واژگون ساخته اند و بدعت های فراوانی در دین خدا گذاشته اند .

امام رضا (علیه السلام)  فرمود : کسی که نام صوفیه نزد وی برده شود و او آن ها را با قلب و زبان انکار نکند از ما نیست و کسی که آن ها را انکار کند همانند کسی است که در برابر رسول خدا (ص) با کفّار جهاد میکند ./سفینه البحار ج 2 ص57/

 

نورعلی تابنده قطب فعلی فرقه صوفیه گنابادیه بعد از آنکه حیات امام زمان(عج)، عصمت امامان معصوم و اصول دین را زیر سؤال برد این بار در اقدامی وقیحانه به مقام شامخ حضرت زهرا (س) توهین کرد.

 

 

ارسال شده در 93/04/08 ساعت  نویسنده : جامانده

http://farsi.khamenei.ir/others-report?id=26634

هفت خطر در کمین جوان مؤمن انقلابی از زبان مبارک امام خامنه ای

 

 

1   پشت کردن به انقلاب ازروی یأس و ناامیدی

 

در راه انقلاب اگر ثبات قدم وجود نداشت، اگر پیوستگى حرکت وجود نداشت، انسان رابطه‌اش با انقلاب قطع مى‌شود. این بى‌وفائى به انقلاب است. همیشه بودند کسانى که به انقلاب بى‌وفائى کردند، به انقلاب دل‌بستگى خود را کم کردند، به انقلاب پشت کردند.

 

۲-             منزوی شدن

 

از کارهاى دشمن، این شد که این مجموعه‌هاى مؤمن را منزوى کند. جوان، بى‌تجربه است. به مجرد اینکه ببیند در یک دستگاه رسمى کشور ...دو نفر به او اخم کردند، به او بى‌اعتنایى کردند، او را تحقیر کردند؛ در حرکتش اثر مى‌گذارد و او را کند مى‌کند.

 

۳-             رفتار تکفیری

 

من در مورد تذکّرات، معتقدم باید با منطق محکم و با بیان روشن، نقطه نظرات صحیح را ارائه بدهند. با تهمت‌زنی و جنجال‌آفرینی، بنده موافق نیستم؛ با تکفیر کردن و متهم کردن این و آن، بنده موافق نیستم.

 

۴-            افراط و تفریط

 

نبادا حرکت انقلابى جورى باشد که بتوانند تهمت افراطى‌گرى به او بزنند. از افراط و تفریط بایستى پرهیز کرد. جوانهاى انقلابى بدانند؛ همان‌طور که کناره‌گیرى و سکوت و بى‌تفاوتى ضربه میزند، زیاده‌روى هم ضربه میزند.

 

۵-            نفوذ دشمن

 

جوان حزب‌اللّهى هم باید باهوش باشد. باید چشمهایش را باز کند و نگذارد کسى در صفوف او رخنه کند و به ‌نام امر به معروف و نهى‌ از منکر، فسادى ایجاد نماید که چهره حزب‌اللَّه را خراب کند. باید مواظب باشید. این، به عهده خودتان است.

 

۶-            ظلم به دیگران

 

اینجور نباشد که مخالفت با یک کسى، ما را وادار کند که نسبت به آن کس از جاده‌ى حق تعدى کنیم: جوان‌هاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، که حرف میزنند، مینویسند، اقدام میکنند؛ کاملاً رعایت کنید! 

 

۷-           انقلابی منفی شدن

 

انقلابىِ منفى به آن انقلابى‌اى مى‌گفتیم که از میدان کار و تلاش و حرکت، آنجایى که دردسرى داشت، عقب مى‌کشید. انقلابى بود، اما انقلابىِ وجاهت‌طلب و راحت‌خواه؛ انقلابى‌اى که مى‌گفت من مبارزه‌ام را قبل از انقلاب کرده‌ام، اکنون دیگر مى‌خواهم احترام شوم.



مطالب قدیمی‌تر